تبليغاتX
خاطرات جودی ابوت تهنای تهنای تهنا

خاطرات جودی ابوت تهنای تهنای تهنا

MY DIARY

به دلیل عزم راسخ من برای درس خوندن این وبلاگ احتمالا تا بعد از کنکور(۳ماه دیگه) آپ نمیشه...

همتونو دوست دارم...

دلمم کلی میتنگه واستون...سعی میکنم سر بزنم بهتون

عید همه گی هم پیشاپیش مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 10:19  توسط جودی ابوت  | 

تعطیلات+غیبت و غرغر

سلام دوستان خوبین؟ تعطیلات چطور بود؟

این هفته حسابی باید درس بخونم چون احتمالا به دلیل کلاس ها و مدرسه وقت کم میارم...پس سریع بگم و برم(البته حتما بهتون سر میزنما)
پنج شنبه: یک عدد جودی ابوت عصبانی و خواب آلود موجود بود که تا شب همش داشت غر میزد که چرا یه روز تعطیلم من مجبورم 6 صبح بیدار شم و درس بخونم!!! و بعد از 10 ساعت درس خوندن به کار بسیااااااار محترم ا پ ی ل ا س ی و ن مشغول شد و بعدشم قسمت های جدید لاست رو دید که باعث بیشتر خورد شدن اعصابش شد...

جمعه: بازم صبح 5ساعت درس و 50 ساعت هفتگی تکمیل شد بعدشم هم که تولد پسر خالم بود، البته تولد آنچنانی نبودا، فقط خالم و پسر خالمو برادر شوهر خالم و دوست برادر شوهر خالم اومدن(چه شود) و البته مامان بزرگم و بابابزرگم...خیلی خوش گذشت...منو دوست داداش شوهرخالم کلییییییی ساختمون بازی کردیم. فقط نزدیک بود من باهاش دعوام شه انقدر که این پسره از خود راضیه!(شوهرخالمم نبودا...فراموشش نکردم...شغلش جوریه که 6 ماه از سالو نیست کلا....بیچاره خالم) داداش شوهرخالم زود رفت ولی بقیه کلی موندن تا شب. خیلی تنوع خوبی بود.(بعضیا واقعا اعتماد به نفس بالایی دارن! خوش به حالشون)

تنهایی نامه جودی: تفلد خیلی خوب بودا...نه؟؟؟؟ولی واقعا بعضیا ساخته شدن واسه اینکه رو اعصاب آدم رژه برن! آقا جون به نظر من نی ما شاه رخ شاهی خوش تیپه!بازیگر افتضاحیه ولی خوش تیپه خب!شما مشکلی داری که به من پوزخند میزنی؟؟؟اس ام اس بازیتو بکن! اِ ! حسود!

پیوست: به توضیحی لازمه راجع به این دو عنصر اجتماع برادر شوهر خالم و دوستش: شوهرخالم اینا کرمانشاهین و اونجا زندگی میکنن ولی برادرشونو دوست برادرشون دانشگاه گیلان درس میخونن و دیگه کاملا عضو ثابت خونواده ما شدن برادرش موسیقی میخونه و دوستش جامعه شناسی...این دوستش حدودا چند ماه از من بزرگتره ولی خدا نصیبه گرگ بیابون نکنه این انقدرررررررررر از خود راضی و با اعتماد بنفسه که نگو و نپرس! برادرشم 25 سالشه، اونم اولا اینجوری بود ولی بعد بهتر شدحالا این دوتا تا مامان منو میبینن شروع میکنن به نصیحت کردن من در مورد درس! این دوسته رتبش 730شده ولی برادر محترم پیش دانشگاهیشو ناپلئونی پاس کرده با 10 تا تبصره و تک ماده! حالا اینا...بعد این دوسته ازوناست که همه خوششون میاد! دیدین ازین آدما که هیچکس از درونشون خبر نداره؟ از خودم نمیگما! من قبل از اینکه بیاد رشت میشناختمش! اَه اَه مثلا دو تا دوست بودیم...یه بار نه گذاشت نه برداشت به من گفت ببین من صاحب دارما!!!!منم اینجوری انقد حرصم گرفت...برادر شوهر خالم گفت تو الان درک نمیکنی...اون به خاطر خودت گفته بعد متوجه میشی!منم دیگه دوستیمو باهاش قطع کردم!دوستیمون خیلی عادی بودا! خدا فامیل حرص درار نصیب گرگ بیابون نکنه خواهر

1: مثلا قرار بود کوتاه باشهنمیدونین آخه چقدر دلم پره!...فعلا
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 11:13  توسط جودی ابوت  | 

خودسانسوری

سلام دوست جونیا؟ احوالاتتون چطوره؟ من که خواب آلودگیم میاد از نوع شدیددددددد...تازه دیشبم همش خواب بد میدیدم!هی بیدارم میشدم آب میخوردم بعد دوباره خواب بد میدیدم!

 خب حال بگم دیروز چی شد: دیروز یک عدد جودی ابوت ناناز صبح زود پاشد و کلی درس خوند...بعد از ظهرم بر خلاف همیشه که تا سر کرچه هم با آژانس میرفت پیاده پاشد رفت کلاس...انقد هوا خوب بوددددد بهاریه بهاریفقط یه کوچولو سرد بود...تازه از کلاسم پیاده برگشتم خونه

دیروز بابا بزرگم اومد خونه گفت دندون مصنوعیم از جیبم افتاده گم شدهمن خیلی ناراحت شدم..کلی هم گریه کردم، خلی دلم سوخت واسشالبته بعد متوجه شدیم که اصلا با خودش نبرده بوده و تو کمد لباساش بود

تنهایی نامه جودی ابوت: بچه ی بد! تو این وبلاگو اصلا واسه ی چی باز کردی؟ چرا تو انقدرررر بی عرضه ای؟؟؟؟

1: دیروز یادم اومد می می جون یه جای وبلاگشون در مورد خودسانسوری صحبت کرده بودن.من به شدت دچار خودسانسوری میباشممثلا اینجا خیلی چیزا رو که هیچ کس نمیدونه مینویسم...خیلی از دغدغه ها و ناراحتی هامو و موضوع اصلی ناراحتیمو نمینویسم!!حتی در موردش حرفم نمیزنم!میدونم چرا، چون خودمم دچار عذاب وجدانمم به خاطر کاری که کردم و هنوزم دارم ضربه هاشو میبینم و یه دلیل دیگش اینه که نمیخوام کسی در مورد من اشتباه فکر کنه...شاید یه روزی در موردش نوشتم!

2: اتاقم خیلی کثیفه! همه ی کتابام پخشه وسط اتاق! دیگه خودمم نمیتونم توش راه برم!ولی باور کنین تنبل نیستم...وقت ندارم تمیز کنم

3: جمعه تولد پسرخاله مه، امروز قراره با مامان بریم واسش یه چیزی بخریم، به نظرشما واسه بچه ی 2ساله چی میخرن؟(با جزئیات لفطا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 8:21  توسط جودی ابوت  | 

جودی ابوت برمیگردد

دلم کلیییییییییی واسه اینجا تنگیده بود این دو روز که نبودما...بسی خوشحال میباشم که الان در خدمت شمام...خوبین؟ این چند روز خوش گذشت؟ به من که زیاد خوش نگذشت

شنبه: 9ساعت و نیم درس، و سینماااااااااااااااااااااا...فیلم به رنگ ارغوانو رفتیم...خیلیییییی قشنگ بود...من واقعا حیرت زده شدم...عاشق بازیه حمی*د فرخ ن*ژادم، خیلی توپ بازی میکنه...جریان یه آدم اطل*اعا*تیه که میره یه روستایی واسه ماموریت و جاسوسیه یه دختره که پدر و مادرش عضو گروه*ک ها بودن و بعد...(خودتون برین ببینین...واقعا ارزش دیدن داره)

یک شنبه: صبح که مدرسه بودم و دبیر زبان اضیض(!!!) اه اه اه!!!بعد از ظهرم 5ساعت و نیم درس خوندم و بعد یک عدد جنازه ی متحرک به رختخواب منتقل شد...البته یه کار مفیدم کردما: خواهرمو مجبور کردم اتاقمو مرتب کنه

دوشنبه: زنگ آخر مدرسه رو پیچوندم...اصلا حوصله ی دبیر فیزیکمونو ندارم...خیلی(ببخشیدا) آدم کثیفیه!!! بعدشم بعداز ظهر با دوست جون شماره1 قبل از کلاس رفتیم دور دور و من کتاب چگونه فیلمنامه بنویسیم(سید فیلد) و کلییییییی فیلم خریدم که عبارتند از: همیشه پای یک زن در میان است، دایره زنگی، وقتی همه خوابیم، ماهی ها عاشق میشوند و روابط...

تنهایی نامه جودی: جودی جونم خوبی؟ چطوری؟ پیدات نبود یه چند روزی

1: من کلا ارادت خاصی به آقای کما*ل تبر*یزی و رض*ا کیا*نیان دارماین فیلمایی هم که گفتم همه رو تو سینما دیدم ولی خب به دلیل همون مسئله ی حمایت از هنرمندان و اینا رفتم همه رو خریدم.آخه آدم حرص میخوره یه آدمی مثل ده*نمک*ی فیلم مزخرف اخر*اجی هاش مردم به به خاطرش تو صف های 1 ساعته بمونن بعد تو سالن کناریش فیلم بسیار خوب وقتی همه خوابیم تو سالن 5 نفر فقط نشسته باشن.درسته آقای بی*ضایی تو فیلم حرفشو زد ولی من خیلی حرص میخورم!

2: آیا کسی اطلاعاتی درمورد فیلم عیار14 داره؟ می ارزه که وقت بزارم برم؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 8:25  توسط جودی ابوت  | 

عکس ها

اینم عکسا که قول داده بودم...

پسرم(هگوری پگور)

کتابخونم

بچگی های خودم....

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 19:32  توسط جودی ابوت  | 

آخر هفته و چندتا عکس

احوال دوست جونیای خودم چطوله؟؟؟خوبین؟آخر هفته خوش گذشت؟ آخر هفته ی من که خیلی خوب نبود...

پنجشنبه صبح که مدرسه بودم و همه ی بچه ها یه دفترچه ی دانشگاه آزاد و یه دفترچه ی تراز دستشون بود ازین ور کلاس تا اونور هی میرفتنو میومدن...منم کلی استرس گرفتم...بعد از ظهرم 5 ساعت درس خوندمو بعدشم مثل جنازه رفتم تو رختخوابم.

جمعه ام صبح با یکی از دوست جونیای فامیل رفتم آزمون و بعد با دوست جون شماره یک سه نفری پیاده اومدیم تا خونه...خوش گذشت...کلی خندیدیم.بعد از ظهرم یکم خمیر بازی کردمو درس خوندم و بعد خاله اینا اومدن منم دیگه شب جنازه بودم به تمام معنا...

تنهایی نامه جودی: غصه نخور جودی جونم...همه ی تلاشتو بکن که خیلی زود از اینجا بری...شاید یه جای دور...خیلی دور...

1:جمعه یه اتفاقایی افتاد که من احساس کردم دلم میخواد هرچه زودتر از این خونه برمو مستقل شم...احساس میکنم تو این خونه privacy ندارم! همه میخوان تو کارم دخالت کنن...کاش بتونم دوران دانشجوییم یه جایی یه کاری پیدا کنم شده یه اتاقم اجاره کنمو از اینجا برم...به قول معروف دوری و دوستی...

2: جدیدا به شدت به سرم زده شیراز برم دانشگاه...چون هم از اینجا دوره هم اینکه میگن مردمش خیلی شبیه گیلانیان...آخه اختلاف فرهنگی واسه من خیلی مهمه...حالا نمیدونم...باید بیشتر روش فکر کنم...

3: دوست جونیا...شما میدونین آیا بین نرم افزار و IT کدوم بازار کار بهتری دارن؟ یا اصلا کدوم رشته ی ریاضی بازار کار بهتری داره؟ من که به هیچ کدوم علاقه ندارم، حداقل یه رشته یی برم که به دردم بخوره...اگه میدونین یا سایتی میشناسین که کمک کنه بهم بگین لفطا...میسی

4:اینا یه سری عکس از بچگی خودم و پسرم (هَگوری پَگور) و کتابخونه مه...

بعدا نوشت: نمیدونم چرا عکسا آپ لود نمیشه!!!اگه شد میزارم...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 10:7  توسط جودی ابوت  | 

جودی ابوته خوشحال...

سلام دوستانه جونیام...خوفین؟ من خیلییییییییییییییییی خوبم...چهارشنبه رو که بگم چی شد خودتون دلیل خوب بودنمو متوجه میشین

چهارشنبه: صبح ساعت 6 بیدار شده و تا ساعت 1 درس خوندم که یهو دیدم مامانم اومد...حدس بزنین با چی؟ خب معلومه دیگه، خمیر بازیییییییییی...آخ جوووون...خیلی دوست میدارم...البته کلی کتاب تست هم ضمیمه ش بود که کلا شده بود حدود 70 هزار تومن و مامانم چشاش گرد شده بود که من اول مهر واست 100 تومن کتاب خریدم...منم در کمال پرروئی گفتم میخواستی منو نفرستی رشته ای که دوست ندارمولی خب کلی با خریدام بازی کردم همش با خودم اینور اونور میبردمشون

بعد از ظهرم رفتیم با دبیرمون حضوری بحرفیم که آقا تشریف نداشتن و ما چون 5:30 یه کلاس دیگه داشتیم دیگه نرفتیم خونه و به دلیل سرد بودن هوا رفتیم کافی شاپ...موقع سفارش به اون پسره که اونجا بود گفتم 1اسپرسو...گفت نداریم...تموم شده گفتم پس یه فرانسه...گفت تموم شده...گفتم ترک که دارین؟ گفت بعلههههههههههه ما همه چیز داریم...منم اینجوری:

تا 8 هم کلاس تشریف داشتیم و بعدش که اومدم خونه به دبیرم زنگیدم و قرار شده دوباره برامون کلاس بزاره...

تنهایی نامه جودی: بسی خوشحال باش دخملم چون الان یه عالمه خمیر بازی های خوشمل خوشمل داری که باهاش بازی کنی...

1: امروز قبل از کلاس هوا سرد بود واسه همین یه مسیری رو تا کافی شاپ که پیاده 5 دقیقه بود با ماشین رفتیم، یارو از من 1000تومن گرفت!!!

2: هنوز واسه دانشگاه آزاد تعیین رشته نکردم...خدا کنه سراسری قبول شم...من اصلا از آزاد خوشم نمیاد!!!

3: هرچی به آخر مدرسه نزدیک تر میشیم من نگران تر میشم...2هفته بیشتر نمونده...نمیدونم چرا انقد دلهره دارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 19:40  توسط جودی ابوت  | 

جودی ابوت دچار روزمرگی شده است...

سلام دوستان جون جونی...خوبین؟ من بد نیستم...بی حوصله م اونم از نوع به شدتش...نمیدونم چرا ...زیاد مهم نیست

خب میرسیم به سه شنبه: جودی ابوت جون صبح 5ساعت و نیم درس خونده و ساعت 1به خانه ی دوست جون شماره 1 میرود تا به همراه یک دوست دیگر به خواندن درس بسیااااااااااااااااااار مزخرف شیمی بپردازندو مثل 3تا بچه ی خوب 5ساعت و نیم هم شیمی میخونن (صرف نظر از مسخره بازی ها و خوردنی ها البته ) دوست دیگر میرود ولی از آنجایی که این جودی ابوت بسیاااار پررو میباشد شام را نیز در خانه ی دوست جون نوش جان میفرمایند و تا ساعت 10 شب با داداش دوست جون به بحث درباره ی ر*ی*گی میپردازند بعد هم که به خانه میرسد با کلی ذوق و شوق با خرید های مادر جان مواجه میشود که متاسفانه خمیر بازی بینشان نیست و شامل یک عدد بارانی کوتاه(ازینا که کمربند دارن بعد پایینش کلوشه و من خیلی دوست دارم ) و یک عدد شلوار جین مشکی میباشند.

تنهایی نامه جودی: جودی جونم عید نزداکه...لالای لای لالای لای...(ریتمیک لفطا)

1:امروز با دوستان داریم میریم دم در خونه ی دبیرمون که باهاش حضوری صحبت کنیم...ما که دینو ایمون درستو حسابی نداریم ولی شما دعا کنین که از خر شیطون بیاد پایین...   

2:انقد خوشم میاد مامانم تنها میره خرید من باهاش نمیرم...اصلا حوصله خرید رفتن ندارم...ولی مامانم بخره خیلی دوست دارم...بیچاره مامانم..

3:دیدین ر*ی*گی رو گرفتن؟ خودش همش میگه من به فکر مردمم و فقط پا*سد*ار میکشم ولی من کلا با آدم کشی اصلا موافق نیستم...به نظر من کاری که کرده کم از کار طالبان نبوده!!! ولی داداش دوست جون میگفت اینام که کم آدم نکشتن...کم تو ز*ند*انا جنایت نکردن...من با اینام موافق نیستم خب...ولی کار اونم قبول ندارم!!!نمیدونم...

4: آخه مادر من زمستون که تموم شده...درسته رشت همش بارونیه ولی شما چرا رفتی واسه من بارونیه خشمل خریدی این موقع سال؟؟؟

۵: نگفتین اسمایلی ها رو میبینین آیا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 10:37  توسط جودی ابوت  | 

جودی ابوت عصبانییییییی

سلام به همه ی دوستان جون جونی...جودی ابوتی که الان مشاهده میکنید بسیااااااااااااااااااااار عصبانی میباشد...حالا دلیلشو در ادامه متوجه میشین...

دوشنبه: صبح مدرسه به طرز بسیار باهوشانه ای پیچیده شد و من موندم خونه و 8ساعت و نیم درس خوندم...و کلی هم وبگردی کردم...بعدازظهرم کلاس داشتم که قبلش با دوست جون رفتیم یکم دور دور کردیم و پشت سر این و اون حرفیدیمدبیرمون امروز نمیدونم چرا حالش خوب بود ما رو نیم ساعت زود تر تعطیل کرد...دبیری که از 2ثانیه ام نمیگذشت!!!منم تند تند تشریف آوردم خونه و اینجا بود که فاجعه عظیم قرن اتفاق افتاد...یکی از دوستان زنگید و گفت یکی از دبیران محترم(؟) ساعت کلاسه مارو داده به یه گروه دیگه دلیلشم این بوده که ما وقفه!!!! انداختیم بین کلاسا

(یه فلاش بک بریم ببینیم جریان چی بوده)

(دی 1388)

دبیر محترم:شما بین امتحانا میاین؟

جودی: نه دیگه من بعد از امتحانا تماس میگیرم اون موقع میایم

دبیر محترم: باشه حتما...پس من منتظرم

(بهمن 1388)

جودی: سلام آقای دبیر...هنوز جلد دوم کتابی که ما باهاش کار میکردیم چاپ نشده...ما چیکار کنیم؟

دبیر محترم: خب باید صبر کنین کتاب چاپ شه دیگه، کتاب چاپ نشه که ما نمیتونیم کار کنیم

جودی: باشه پس ما بعد از چاپ کتاب میایم

whistling

البته هنوز کتاب چاپ نشده ولی ما فکر کردیم بهتره بریم...حالا یه سوال؟ما وقفه انداختیم؟؟؟این آقا حق داشت همچین کاری بکنه؟؟؟Whoop De Doo

تنهایی نامه جودی:امان از آدمای پول پرست!!!

1:من واقعا از این آقا توقع نداشتم!خیلی دوستش میداشتم!به نظرم با شخصیت ترین آدم دنیا بود!حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم همه باهم؟؟؟؟

2:یه شماره هست هی زنگ میزنه به گوشیم...من شماره های ناشناسو که موبایل باشن جواب نمیدم...این دیگه داره کم کم میره رو اعصابم...منم که به اندازه کافی عصبانی هستم...شما شاهد باشین که هرچی دیده از چشم خودش دیده

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 10:6  توسط جودی ابوت  | 

اسمایلی ها...حاضرید آیا؟؟؟

سلام دوستامممممممممممم...اوضاع بر وفق مراده؟خوش میگذره؟ منکه اصلا بهم خوش نمیگذره...دلم لک زده واسه خوابیدن تا لنگ ظهر بعد پاشدن و ناهار خوردن دوباره خوابیدن بعد پاشدن و شام خوردن و فیلم دیدن تا صبح بعد دوباره از اول... میخوااااااام...

بزارین سریعا آمار شنبه و یک شنبه رو بدم بعد برم درس بخونم...

شنبه: 10ساعت درس...و البته خودکشی کردم که تا ساعت 6 بعدازظهر 10ساعت تموم شه تایکم واسه خودم ول بچرخم تو خونه و بقه شو استراحت کنم و به نوشتن همون طرحی که بهتون گفتم مشغول شم ولی خب متاسفانه کتابو که زمین گذاشتم...زینگگگگگگگگ

-          کیه؟

-          خاله و پسر خاله ی محترم!

-        

ولی خب اشکال نداره، درسته که ساعت 11 که رفتن من مثل دور از جون جنازه رفتم تو تخت ولی خب من خیلییییییییییی پسرخاله مو دوست دارم...کل استراحته من فدای یه تار موش

یک شنبه: صبح که مدرسه بودم...واقعا خیلی شانس آوردم که با دبیر زبانمون دعوام نشد...مرده دیوونس! هر دفعه به یکی الکی گیر میده شروع میکنه به مسخره کردن و تحقیر طرف!!!واقعا چرا بعضیا انقدر خودشونو دست بالا میگیرن؟ مثلا یکی از بچه های کلاس ما از یه شهری اطاف رشت میاد که شهر کوچیکیه...تقریبا یه بخشه میشه گفت...چند وقت پیش بحث فضا نوردیو اینا بود اون دختره گفت من خیلی به فضا نوردی علاقه دارم و امیدوارم یه روزبرم...دبیرمون گفت فکر کن که یکی از... (اسم اون شهره) بره فضا...چه شود...!!!ما همه مونده بودیم فقط نگاش میکردیم...اون دخترم فقط لبخند زد...من اگه بودم که...

به هرحال ایندفه شانس آورد...شاید دیگه دفعه بعد کشتمش... بعد از مدرسم 5ساعت و نیم درسیدیم و بعد جنازه شدیم...

تنهایی نامه جودی: ایشالا نسل هرچی آدم از خود راضیه از روی زمین برداشته شه...غصه نخور مامانی...کنکورتو که دادی انقدر وقت واسه خواب هستتتتتتتت

جواب نامه: آمییییییییییییییییین

1: دوست جونیا شدیدا هوس خمیربازی کردم...مامانم دیروز رفت واسم بگیره این دورو برا نداشتن! ولی من میخوااااام

2: جودی ابوتی که میبینید امروز از 2شب پیش شروع کرده به دراز نشست رفتن برای آب کردن شکم و پهلوی مذکور...ما که رژیم بگیر نبودیم...شاید این کمک کنه آخه میگن ویبره شیوِر در دراز مدت افتادگی ر*ح*م ایجاد میکنه...

3: از صبح دارم دین و زندگی میخونم!!!!هه!!!دین و زندگی!!!اصلا اسمشم پارادوکس داره...ئاقعا این مسئولین محترم(؟) آمو*زش و پر*ورش خجالت نمیکشن این مزخرفاتو تو مغز ما میریزن؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 9:17  توسط جودی ابوت  |